close
تبلیغات در اینترنت
یادگار عشق(امام محمد باقر (ع))
      امام صادقباز هم شورشیست در دلهاباز در گل نشسته محمل هاباز ذکر تو حضرت صادقگشته نقل تمام محفل هاوسعت بیکران تویی مولاآشکار و نهان تویی مولاما همه جملگی زمینیم و بهر ما آسمان تویی مولاهرچه داریم از کرامت توستهمه از لطف بی نهایت توستحوزه ی علمیه عنایت توستقلب شیعه…
متن مورد نظر متن مورد نظر متن مورد نظر
ببار حضرت باران که تشنه ی آبم
اینجا محل تبلیغات شماست...
یادگار عشق(امام محمد باقر (ع))
نویسنده حسین محسنات در سه شنبه 03 دي 1392 | نظرات()

  
   امام صادق


باز هم شورشیست در دلها

باز در گل نشسته محمل ها

باز ذکر تو حضرت صادق

گشته نقل تمام محفل ها


وسعت بیکران تویی مولا

آشکار و نهان تویی مولا

ما همه جملگی زمینیم و

بهر ما آسمان تویی مولا


هرچه داریم از کرامت توست

همه از لطف بی نهایت توست

حوزه ی علمیه عنایت توست

قلب شیعه پر از روایت توست


تو چه زیبا نماز میخواندی

غرق سوز و نیاز میخواندی

آیه آیه به ناز میخواندی

گوئیا بر فراز می خواندی


محو در ذات کبریایی تو

جابر آمد شود فدایی تو

سلمی و کمیت و ابن عفان

همه گرم غزا سرایی تو


می گرفتی در شب خاموش

کیسه های طعام را بر دوش

نیمه شب ناشناس میرفتی

مثل جدت امیر برقع پوش


مثل حیدر غریب و بی یاری

بین نا مردمان گرفتاری

کوچه های مدینه قاتل تو

چه دل پر ز غصه ای داری


در همین کوچه مرتضی افتاد

مادرت فاطمه ز پا  افتاد

حال در کوچه ها تو را بردند

قرعه این بار بر شما افتاد


پا برهنه در پی مرکب

میدویدی تو در سیاهی شب

کو عبایت ، عمامه ات چه شده

شده ای مثل عمه ات زینب


گرچه آتش گرفت بیت شما

گرچه بردند پا برهنه تو را

گرچه جانت به لب رسید اما

نیست روزی شبیه عاشورا


دخترت را حرامیان نزدند

بر تنت نیزه بی امان نزدند

شمر بر سینه ی شما ننشست

بر لبت چوب خیزران نزدند


ح.م

*******************************


  یادگار عشق(امام باقر (ع) )


باز دارم به سر هوای بقیع

باز این دل شده سرای بقیع


باز آتش گرفته سینه ی من

تا شود شمع و روشنای تو


خیمه ی اشک و آه و افسوس است

هر دلی گشته آشنای بقیع


یک شب جمعه زائران حسین

روضه خوانید از برای بقیع


تا که باشد گریز روضه یمان

از دل خاک کربلای بقیع


گریه کن بهر آن امامی که

آرمیده به شانه های بقیع


آن سفیر امام عاشورا

آخرین یادگار کرب و بلا


آنکه هم ناله با یتیمان بود

آنکه همپای با اسیران بود


آنکه با کاروان چهل منزل

بی سپر در دل بیابان بود


آنکه خاک قدوم بی جانش

سرمه ی دیده ی مغیلان بود


آنکه در کوچه های کوفه و شام

بر سرش اوج سنگ باران بود


آنکه در گوشه ی خرابه ی غم

پابه پای رقیه گریان بود


آنکه در صحن اشک چشمانش

غربت کربلا نمایان بود


گرچه سوزاند سینه اش را زهر

قاتلش خیمه های عطشان بود


لحظه ی آخری نمی دانم

زچه رو اینچنین پریشان بود


گفت من را کفن کنید اما

آن حسینی که شاه خوبان بود


غرق در خون سه روز پی در پی

بدنش روی خاک ، عریان بود


ح . م

تعداد بازديد : 183
طراحی و کدنویسی : ثامن تم
Template By : Samentheme.ir