close
تبلیغات در اینترنت
به خود گفتم مسلمانند این قوم
به خود گفتم مسلمانند این قومتو یک طفلی و انسانند این قومچه دانستم برای ناله هایتدوای حرمله دارند این قومسه شعبه هستی یا شمشیر ای تیرمرا با کودکم کردی زمین گیرچنان سیراب کردی اصغرم رادر این ششماهگی افتاد از شیرزدی آتش به مغز استخوانم دوباره گریه کن ای بی زبانمچه آورده به روزت این سه شعبهکه با ضربش چنین دادی تکانمغم این قافله پایان ندارداز این پس مادرت سامان نداردزده بیرون نوک تیر از دهانتکه گفته کودکم دندان نداردپریشانم عزیزم بی قرارمگره افتاده بابا جان به کارمنشسته مادرت چشم انتظارتولی من روی برگشتن…
متن مورد نظر متن مورد نظر متن مورد نظر
ببار حضرت باران که تشنه ی آبم
اینجا محل تبلیغات شماست...
به خود گفتم مسلمانند این قوم
نویسنده حسین محسنات در سه شنبه 17 تير 1393 | نظرات()


به خود گفتم مسلمانند این قوم

تو یک طفلی و انسانند این قوم

چه دانستم برای ناله هایت

دوای حرمله دارند این قوم


سه شعبه هستی یا شمشیر ای تیر

مرا با کودکم کردی زمین گیر

چنان سیراب کردی اصغرم را

در این ششماهگی افتاد از شیر


زدی آتش به مغز استخوانم

دوباره گریه کن ای بی زبانم

چه آورده به روزت این سه شعبه

که با ضربش چنین دادی تکانم


غم این قافله پایان ندارد

از این پس مادرت سامان ندارد

زده بیرون نوک تیر از دهانت

که گفته کودکم دندان ندارد


پریشانم عزیزم بی قرارم

گره افتاده بابا جان به کارم

نشسته مادرت چشم انتظارت

ولی من روی برگشتن ندارم



تعداد بازديد : 225
طراحی و کدنویسی : ثامن تم
Template By : Samentheme.ir