close
تبلیغات در اینترنت
گوشه ای از اعجاز فاطمه
بر حاشیه ی برگ شقایق بنویسید      گل تاب فشار در و دیوار نداردآجرک الله یا بقیه الله گوشه ای از اعجاز فاطمه:وارد که شد تمام تنم لرزید، نه از ترس ، نه، نمی دانم چه حسّی بود. اما جلال و جبروتش مرا گرفت؛ ستبری شانه هایش، قدرت دستانش، قوت قدم هایش؛ پیچش بازوانش، صلابت وجودش و مهربانی نگاهش ..... با اینکه می دانستم از خویشان پیامبر اسلام است و فاتح قلعه ی خیبر، می دانستم در جنگ با، یهودیان چه رشادتها کرده و حال که می دیدمش معنای تمام تعاریف برایم چون روز روشن می شد، اما، مجذوب…
متن مورد نظر متن مورد نظر متن مورد نظر
ببار حضرت باران که تشنه ی آبم
اینجا محل تبلیغات شماست...
گوشه ای از اعجاز فاطمه
نویسنده حسین محسنات در چهارشنبه 09 فروردين 1391 | نظرات()

بر حاشیه ی برگ شقایق بنویسید      گل تاب فشار در و دیوار ندارد

آجرک الله یا بقیه الله

گوشه ای از اعجاز فاطمه:

وارد که شد تمام تنم لرزید، نه از ترس ، نه، نمی دانم چه حسّی بود. اما جلال و جبروتش مرا گرفت؛ ستبری شانه هایش، قدرت دستانش، قوت قدم هایش؛ پیچش بازوانش، صلابت وجودش و مهربانی نگاهش ..... با اینکه می دانستم از خویشان پیامبر اسلام است و فاتح قلعه ی خیبر، می دانستم در جنگ با، یهودیان چه رشادتها کرده و حال که می دیدمش معنای تمام تعاریف برایم چون روز روشن می شد، اما، مجذوب او شدم؛ مجذوب نگاه او... انتظار داشتم برای امر مهمی به آنجا آمده باشد. به حجره ی مردی یهودی ، اما وقتی حاجتش را گفت دل درون سینه ام از طپش ایستاد. چه می شنیدم؟ علی و احتیاج به قرض؟ آنهم از یهودیان ! چه می کردند امت اسلام با جانشین پیامبرشان؟.... و دیدم که علی، خیبر شکنی که پشت تمام جنگجویان یهود از شنیدن نامش می لرزد، چادری پشمین به ودیعه نهاد و قدری جو گرفت........ چادر همسرش ، چادر فاطمه و من با همه ی خشت و گلی بودن دلم فهمیدم که چقدر سخت بود بر علی دل کندن از چادر محبوبه اش، او را بوئید و بوسید و به مرد یهودی سپرد. و مرد یهودی، چادر را در کنج دل من رها کرد و رفت. من ماندم و چادر همسر علی، چادر بانویی که می گفتند: بوی بهشت می دهد، می گفتند: بهانه ی آفرینش است. می گفتند: مادر پدر است. می گفتند. برترین زنان عالم است. چادری که در تار و پودش فاطمه موج می زد و الحق و الانصاف که چنان عطری در فضای درونم پیچده بود که مست شده بودم و بی اختیار دلم می خواست دیوارهایم دست داشتند تا برای لحظه ای آن چادر را لمس می کردم و به سینه می چسباندم. و آن شب اولین و آخرین شبی بود که برای من روشن تر از هر روزی گذشت و شعاع نور ساطع از چادر آن بانو از سقف دلم گذشت و تا آسمان هفتم تابید. احساس می کردم هر آن از زمین کنده می شوم و به آسمان می پیوندم. و من شاهد ارتباط بین عالم مُلک و ملکوت بودم تنها به واسطه ی وجود نخ های پشمینی که بر بدن فاطمه بنت محمد آرام می گرفتند، درون وجودم. من ، حجره ای بودم که شاهد طواف ملائکه شدم ، شاهد صعود و فرود فرشتگان مقرب، از عرش به فرش در پرتو اشعه های نورانی چادر فاطمه؛ چقدر به خودم می بالیدم؛ غرق در این حال شیرین، ناگاه، از نیمه شب گذشته؛ همسر مرد یهودی وارد شد و او نیز دید، اندکی از آنچه من می دیدم. دید که من با همه ی وجود در نور غرقم و سرُو رویم زیر پوشش نور چادر زهرا نشناختنی زن به سرعت خارج شد و همراه با همسرش بازگشت؛ چهره ی مرد یهودی را؛ هرگز از یاد نخواهم برد؛ بهت و حیرت در تمام اجزای صورتش نقش بسته بود گویا فراموشش شده بود که چه دُرّ گران بهایی را در دل من رها نموده و اکنون دنبال دلیلی برای این چراغانی بود؛ لیک نور چنان واضح و بی پرده از چادر می تابید که جای هیچ شک و شبهه ای باقی نمی گذاشت آن دو، بی اختیار در خانه ی خویشان خود رفتند و گمانم 80 نفری را در اطرافم جمع کردند. افرادی که همه زیر لب نوای واعجبا سر داده بودند و سر گشته و حیران شاهد چادری منّور بودند. هنگامی که مرد یهودی چادری را که به اندازه ی عمری بی معرفت زیستن ؛ مرا از معرفت لبریز کرده بود از کنج دلم ربود؛ من ، دوباره لرزیدم؛ نه از ترس، نه، از غصه و دیگر اشک مجالم نداد؛ از برکت چادر فاطمه دل من سرشار از معرفت شد و اگر دل گِلی من بانور این چادر چنین دگرگون شد . پس با دل یهودیان که همه چشمشان به نور او بود چه کرد؟ فقط این قدر بگویم که من و همه ی هشتاد یهودی جمع آن شب به برکت چادر دختر پیامبر اسلام مسلمان شدیم و من حکمت احتیاج علی به قرض را امروز می فهمم که سالهاست مرید او و فرزندان اویم.

منبع:  جلد 1 منتهی الآمال (زندگی حضرت زهرا سلام الله علیها)

تعداد بازديد : 521
طراحی و کدنویسی : ثامن تم
Template By : Samentheme.ir